چه خوش بود صبح امروز من
وضوساختم با نگاه شبنم
خواندم نمازم راباتكبير چكاوك
صبحانه ام را با موريان خوردم
ترك كردم صبح را به گذشته پرداختم
خنده اغازم بود ديگران سرمست
روز من خوش بود يادگل شبنم
با چمن ها گفتم
با گربه رقصيدم
بابلبل خنديدم
ادم ها ديوانه ديدن من،من هم به ساز خودميرقصيدم
تا انكه ديدم من گدايي در شهر
مينوازد با اسم الباقي بحر سكه اي كم ارز
شرف را به باد ميداد وگدايي ميكرد
روبرويش سطل زباله اي خالي
گربه اي سرگرم
بحر ان بود ميگشت با اميد به رسيدن
اما گربه شرف داشت
گدايي بر او حرام بود
در زباله دان بود ونمي فروخت شرفش را

مي دزديدولي گدايي نميكرد
گاه گاه ساعتي در پي موش ميرفت
اخر باشرف بود گدايي نمي كرد
گدا چشم به دست بزرگان داشت
گذر كردم از ان وگذشته اغاز شد
تا انگه كه تمام شد برگشتم
سرايم سر اغاز وجودم بود
درختاني داشت به زيبايي خدا
برگ هايش لانه گنجشكها
شاخه هايش جايي بحر ايستادن خدا
ومن تنها بودم ياران
درب خانه را گشودم
گنجشكي خوش امد گفت
گل لاله خنديدوپيچكي پيچيد
اب حوض گاه گاه به اسمان ميرفت
وبچه ماهي ها سراغ فواره ميرفت
همه شان مشعوف ومن از ديدنشان بيهوش
برسفره ناهار گربه ها بودند
مورچه ها معمول
ان گوشه ديگر گنجشككي مظلوم
گربه ميدانست
گنجشك را من پناهش دادم
اما طبيعتش وحشي بود
تا انكه شب امد
ستاره هم خانه
ماه هم از دور لبخندي بر لبانش
ومن خوابيدم