همینجوری
میچرخانم وشعری از فرهاد را زمزمه میکنم
اکنون بیخیالم ومعذرت میخواهم
صدایم را نخواهید شنید اخر از خودم وملتم بیزارم
گناهانم را نمیدانم
خودم رانیز نمیخواهم
میچرخانم وشعری از فرهاد را زمزمه میکنم
اکنون بیخیالم ومعذرت میخواهم
صدایم را نخواهید شنید اخر از خودم وملتم بیزارم
گناهانم را نمیدانم
خودم رانیز نمیخواهم
میخواهم با تیشه ام به جان سنگ سرکوچهمان بیفتم وتندیسی از توبسازم بیخیال زمان وامروز فردا روزگارم از ان توست خود ازان بیخبری
باید از ان سنگ شاهکاری بسازم که رهگذران به مانند گذرگاه چاقو ونارنج وزلیخا به تماشای یوسفم بنشینندبیخیال چهار راه و چراغ راهنما
میخواهم روز وشبم را درکنار تندیس پاسبانی کنم وبا دیدگانی پراز شوق به هنرم بنگرم وپوزش را به اهالی شهر بدهم نه بخاطر هنرخود بلکه بخاطر شخصیتی که در درون تندیس چشمک میزند وبیخیال من و خودم
شب هنگام با فانوسی پر از امید در کنارش خواهم ایستاد شاید شبگردب تنها که به دنبال گوشی برای گفتن است از سرکوچهمان بگذرد اما اینبار باید ازمن بشنود که برای که چه ساخته ام بیخیال دروغ و راست
امامیدانم که هیچکس نه مرا میفهمد نه حرفهایم را البته شاید توهم مراهیچگاه نفهمیدی که ..........
ان روز که از شوق تو ظهور کردم کسی مرانفهمید اما ظهورکردم بیخیال ُ ان روز که از کوبیست ورئالیست و همه ان مزخرفات دیگر قهر کردم تونازمراکشیدی اما ...... بیخیال
دادش از ترویج فقر اندیشه است دادش قوت این نشل بیریشه است
بايد با دوچشم دل فرياد زنم
بايد با دوگوش دل نجوا كنم
بايد خدا را ديد
خدا هست
اي اهالي شهر خدا در شهر است
خدا را در لانه مورچه اي ديدم
خدارا فرياديك اقاقيست
خدا نگاه كرم شب تاب است
خدا در همه چيزبايد يافت
نشانه ها خداست
پس خداهست ما بيماريم
خدا وسعت نگاه است
وسهراب چه زيبا گفت
چشمها را بايدشست جور ديگر بايد ديد
جورديگر بايد فهميد
درك پروانه ، خداست
چشم اگر بينا شود جهنم بيكار شود
ما در خود گم گشته ايم راه خود را ......
خدا زيباست
فرمان دل را گوش كن شيطان را فراموش كن
ديدگان را باز كن
خدارا اواز كن
تابود خدابود تاهست خداهست
شاخه هایم نفسی برای بلبلان
برگهایم را کرم ابریشم میخورد
تنم از ان سیری دارکوب پرمیشد
خوش بودن همگان بامن ومن باخدا
تا که بوسیدم خاک را از لطف بازیگوشی باد
وهمبستر خاک شدم با چشم باز
در اسمان بامن بودند یاران
زمین گیرشدن رسم بزرگان نیست
ومن پست شدم
ویاران هر طرف سوی خود رفتند
ومن ماندم خدا ای کرم ابریشم
بخور برگها راکه خداهست
وفایت در ریشه ام سبز است
هرچند سبز بودن حرام است
کرم ابریشم بگو از دولت خویش
چه میدیدی از ان بالاها
گفت خوردن برگ به از رفتن
دوستت دارم تاوقتی دگر
باد بار دگر مرا دریابید
وبرد یادگاری ایستادن را
وپروانه ای پرکشید
من من ماندم خاک
من دگر نیستم
گذشته ای هستم خاموش
اتش را خبردهید
هدیه ای دارم برایش
بگویید بازکند اغوشش را
حماقت هایم سهم او
ولعنت برگذشته ولعنت برخاطرات
ومن از ان گذشته نیستم
فردا شاید اینده ای دگر باشم
می خواهم ازاد باشم
میخواهم سراپا فریاد شوم
ومیخواهم ببینم فردا را
چه زیباست اشک ماهی
چه دل نواز است فریاد مورچه
وبا نگاه کرم ابریشم می پرستم خدا را
من بانفس شب زنده ام
ای اهالی دهکده خدا مینوازد بربام درخت صنوبر
ای اهالی شهر ببینید عقابها مردند
ودهکده پر شد از روباه فداکار
سگها برفراز بی وفایی هار شدند
سگ وفادار نیست
گرگ گوسفند یار شدند با تفکر گوسفندی
چوپان دروغی بیش نیست
کجایید ای عقابها
بمانیدبرفراز شهر
جغدها در کمینند
شیر علف نمیخورد
ودر کجا شغال به جای شیر فرمانده است
زندگی علف خوردن نیست
باید به باد داد دودمان سگ ولگرد را
ازاد است اما میفروشد خود را بحر تکه نانی
روزی رسد که مورچه رسم کرکس گیرد بدست
ومن عاشقم
او مرا نمی خواند
به او بگویید دوستش دارم
گل لاله مرا خار شمرد
چگونه عشق را فرمان وصال است
ای کبوتر ها ازاد باشید
دام عشق به پایم بند شد
میخواهم کبوتر باشم
وچه زیباست پرواز بربام گنبدمسجد شهر
رویای کبوتر بودن افسانه است
بازهم سلام ای ستارگان
چگونه بگویم دوستش دارم
قاصدک پیغام که در دست داری
مرا دریاب
پیغامم را تو بخوان
گل لاله را تو خبر کن
به بودن قسم دوستش دارم
لاله پرواز را بدون من میخواهد
ای پرندگان اورا به اوج ببرید
اسمان مال او
وقبرستان از ان من است
میگفت بهارم بی تومیرقصد
پاییز سهم من
خورشید به او سلام میدهد
ومن همخانه ستارگان
ومن امید را ............
چه زیبا بود گریختن از خفاش شب
ای چکاوک ها پرستوهارا بیدارکنید
سخنی دارم قاصدک را پیدا کنید
گوشتان رابه باد بسپارید ای اهالی زمین
من اغاز شدم
دگرباعقرب اشنا نیستم
دگر گرگ گله نیستم
دگر گذشته نیستم
چه زیباست وفای سگ
چه زیباست نجابت اسب
چه زیباست مرگ روباه
ومن با نوای مورچه انسان شدم
شادیهایم از ان شما
من بانگاه ماه بیدار شدم
من اغاز شدم
اغاز شدم بر لبه باد
باد مرا فریاد کرد
لباسهایم را به باران دادم تا بزدایدناپاکی را
باد برایم فلسفه مسافراست
ومن باران را می ستایم
گویند ستایش مخصوص خداست
گویم باران هم از ان خداست
نم نم باران باخش خش برگ هاراندیدی
رفاقت شکوفه وشبنم بهاری را نشنیدی
با چشم دل ببین زیبایی خدا را
روزگار برمن میخندد چون میخندم
ومن انسان شدم ویافتم خدا را
خدا را در نگاههم به بودن ها
هرانچه که بود
اغاز شدم ای ققنوس
گذشته ام را به اتش میسپارم
شاید روزی به فریاد برسم
ومیروم تا اوج انسان بودن
ومیرویم تا اوج اسمان
ومیمانم تا وقت ملاقات خدا
افسانه نیستم ادمم
ولذت میبرم از رقص اقاقیها
وچه زیباست بازی بچه ماهیهای حوض بیمارستان
کاج هایش ایستاده اند تا بگویند سبز باش
گربه ای هروز به ملاقاتم می اید
فرمان خواب باصدای کلاغ صادر میشود
و روز دگرباتسبیح گنجشکها بیدار میشوم
واغازی دگر در راه است
ومن با امید زنده ام