همینجوری

من راهم را گم کرده ام ودر میان پس کوچه های شهر تسبیحم را

میچرخانم وشعری از فرهاد را زمزمه میکنم

اکنون بیخیالم ومعذرت میخواهم

 صدایم را نخواهید شنید اخر از خودم وملتم بیزارم

گناهانم را نمیدانم

خودم رانیز نمیخواهم

بیخیال

بیخیال دین ودنیا تیشه ام را کجا گذاشته اید ای اهالی شهر

میخواهم با تیشه ام به جان سنگ سرکوچهمان بیفتم وتندیسی از توبسازم بیخیال زمان وامروز فردا روزگارم از ان توست خود ازان بیخبری

باید از ان سنگ شاهکاری بسازم که رهگذران به مانند گذرگاه چاقو ونارنج وزلیخا به تماشای یوسفم بنشینندبیخیال چهار راه و چراغ راهنما

میخواهم روز وشبم را درکنار تندیس پاسبانی کنم وبا دیدگانی پراز شوق به هنرم بنگرم وپوزش را به اهالی شهر بدهم نه بخاطر هنرخود بلکه بخاطر شخصیتی که در درون تندیس چشمک میزند وبیخیال من و خودم

شب هنگام با فانوسی پر از امید در کنارش خواهم ایستاد شاید شبگردب تنها که به دنبال گوشی برای گفتن است از سرکوچهمان بگذرد اما اینبار باید ازمن بشنود که برای که چه ساخته ام بیخیال دروغ و راست

امامیدانم که هیچکس نه مرا میفهمد نه حرفهایم را البته شاید توهم مراهیچگاه نفهمیدی که ..........

ان روز که از شوق تو ظهور کردم کسی مرانفهمید اما ظهورکردم بیخیال ُ ان روز که از کوبیست ورئالیست و همه ان مزخرفات دیگر قهر کردم تونازمراکشیدی اما ...... بیخیال

 

 

روزگارم بر لب این پشت بام                         داد فریادش رود بر اسمان

دادش از ترویج فقر اندیشه است         دادش قوت این نشل بیریشه است

هرروز خدا هست

هرروز خدا هست

بايد با دوچشم دل فرياد زنم

بايد با دوگوش دل نجوا كنم

بايد خدا را ديد

خدا هست

اي اهالي شهر خدا در شهر است

خدا را در لانه مورچه اي ديدم

خدارا فرياديك اقاقيست

خدا نگاه كرم شب تاب است

خدا در همه چيزبايد يافت

نشانه ها خداست

پس خداهست ما بيماريم

خدا وسعت نگاه است

وسهراب چه زيبا گفت

چشمها را بايدشست جور ديگر بايد ديد

جورديگر بايد فهميد

درك پروانه ،  خداست

چشم اگر بينا شود جهنم بيكار شود

ما در خود گم گشته ايم  راه خود را ......

خدا زيباست

فرمان دل را گوش كن شيطان را فراموش كن

ديدگان را باز كن

خدارا اواز كن

 تابود خدابود تاهست خداهست

اغاز

 
چه خوش بود صبح امروز من
وضوساختم با نگاه شبنم
خواندم نمازم راباتكبير چكاوك
صبحانه ام را با موريان خوردم
ترك كردم صبح را به گذشته پرداختم
خنده اغازم بود ديگران سرمست
روز من خوش بود يادگل شبنم
با چمن ها گفتم
با گربه رقصيدم
بابلبل خنديدم
ادم ها ديوانه ديدن من،من هم به ساز خودميرقصيدم
تا انكه ديدم من گدايي در شهر
مينوازد با اسم الباقي بحر سكه اي كم ارز
شرف را به باد ميداد وگدايي ميكرد
روبرويش سطل زباله اي خالي
گربه اي سرگرم
بحر ان بود ميگشت با اميد به رسيدن
اما گربه شرف داشت
گدايي بر او حرام بود
در زباله دان بود ونمي فروخت شرفش را

مي دزديدولي گدايي نميكرد
گاه گاه ساعتي در پي موش ميرفت
اخر باشرف بود گدايي نمي كرد
گدا چشم به دست بزرگان داشت
گذر كردم از ان وگذشته اغاز شد
تا انگه كه تمام شد برگشتم
سرايم سر اغاز وجودم بود
درختاني داشت به زيبايي خدا
برگ هايش لانه گنجشكها
شاخه هايش جايي بحر ايستادن خدا
ومن تنها بودم ياران
درب خانه را گشودم
گنجشكي خوش امد گفت
گل لاله خنديدوپيچكي پيچيد
اب حوض گاه گاه به اسمان ميرفت
وبچه ماهي ها سراغ فواره ميرفت
همه شان مشعوف ومن از ديدنشان بيهوش
برسفره ناهار گربه ها بودند
مورچه ها معمول
ان گوشه ديگر گنجشككي مظلوم
گربه ميدانست
گنجشك را من پناهش دادم
اما طبيعتش وحشي بود
تا انكه شب امد
ستاره هم خانه
ماه هم از دور لبخندي بر لبانش
ومن خوابيدم

بزرگان نیستند

روزگاری چنار بودم

شاخه هایم نفسی برای بلبلان

برگهایم را کرم ابریشم میخورد

تنم از ان سیری دارکوب پرمیشد

خوش بودن همگان بامن ومن باخدا

تا که بوسیدم خاک را از لطف بازیگوشی باد

وهمبستر خاک شدم با چشم باز

در اسمان بامن بودند یاران

زمین گیرشدن رسم بزرگان نیست

ومن پست شدم 

ویاران هر طرف سوی خود رفتند

ومن ماندم خدا ای کرم ابریشم

بخور برگها راکه خداهست

وفایت در ریشه ام سبز است

هرچند سبز بودن حرام است

کرم ابریشم بگو از دولت خویش

چه میدیدی از ان بالاها

گفت خوردن برگ به از رفتن

دوستت دارم تاوقتی دگر

باد بار دگر مرا دریابید

وبرد یادگاری ایستادن را

وپروانه ای پرکشید

من من ماندم خاک

 

زندگی در شهر

ای مردم شهر مرا فراموش کنید

من دگر نیستم

گذشته ای هستم خاموش

اتش را خبردهید

هدیه ای دارم برایش

بگویید بازکند اغوشش را

حماقت هایم سهم او

ولعنت برگذشته ولعنت برخاطرات

ومن از ان گذشته نیستم

فردا شاید اینده ای دگر باشم

می خواهم ازاد باشم

میخواهم سراپا فریاد شوم

ومیخواهم ببینم فردا را

چه زیباست  اشک ماهی

چه دل نواز است فریاد مورچه

وبا نگاه کرم ابریشم می پرستم خدا را

من بانفس شب زنده ام

ای اهالی دهکده خدا مینوازد بربام درخت صنوبر

ای اهالی شهر ببینید عقابها مردند

ودهکده پر شد از روباه فداکار

سگها برفراز بی وفایی هار شدند

سگ وفادار نیست

گرگ گوسفند یار شدند با تفکر گوسفندی

چوپان دروغی بیش نیست

کجایید ای عقابها

بمانیدبرفراز شهر

جغدها در کمینند

شیر علف نمیخورد

ودر کجا شغال به جای شیر فرمانده است

زندگی علف خوردن نیست

باید به باد داد دودمان سگ ولگرد را

ازاد است اما میفروشد خود را بحر تکه نانی

روزی رسد که مورچه رسم کرکس گیرد بدست

 ومن عاشقم

او مرا نمی خواند

به او بگویید دوستش دارم

لاله

من اغازم رو به زوال است

گل لاله مرا خار شمرد

چگونه عشق را فرمان وصال است

ای کبوتر ها ازاد باشید

دام عشق به پایم بند شد

میخواهم کبوتر باشم

وچه زیباست پرواز بربام گنبدمسجد شهر

رویای کبوتر بودن افسانه است

بازهم سلام ای ستارگان

چگونه بگویم دوستش دارم

قاصدک پیغام که در دست داری

مرا دریاب

پیغامم را تو بخوان

گل لاله را تو خبر کن

به بودن قسم دوستش دارم

لاله پرواز را بدون من میخواهد

ای پرندگان اورا به اوج ببرید

اسمان مال او

وقبرستان از ان من است

میگفت بهارم بی تومیرقصد

پاییز سهم من

خورشید به او سلام میدهد

ومن همخانه ستارگان

ومن امید را ............

 

امید

اواز چکاوک بیدارم کرد

چه زیبا بود گریختن از خفاش شب

ای چکاوک ها پرستوهارا بیدارکنید

سخنی دارم قاصدک را پیدا کنید

گوشتان رابه باد بسپارید ای اهالی زمین

من اغاز شدم

دگرباعقرب اشنا نیستم

دگر گرگ گله نیستم

دگر گذشته نیستم

چه زیباست وفای سگ

چه زیباست نجابت اسب

چه زیباست مرگ روباه

ومن با نوای مورچه انسان شدم

شادیهایم از ان شما

من بانگاه ماه بیدار شدم

من اغاز شدم

اغاز شدم بر لبه باد

باد مرا فریاد کرد

لباسهایم را به باران دادم تا بزدایدناپاکی را

باد برایم فلسفه مسافراست

ومن باران را می ستایم

گویند ستایش مخصوص خداست

گویم باران هم از ان خداست

نم نم باران باخش خش برگ هاراندیدی

رفاقت شکوفه وشبنم بهاری را نشنیدی

با چشم دل ببین زیبایی خدا را

روزگار برمن میخندد چون میخندم

ومن انسان شدم ویافتم خدا را

خدا را در نگاههم به بودن ها

هرانچه که بود

اغاز شدم ای ققنوس

گذشته ام را به اتش میسپارم

شاید روزی به فریاد برسم

ومیروم تا اوج انسان بودن

ومیرویم تا اوج اسمان

ومیمانم تا وقت ملاقات خدا

افسانه نیستم ادمم

ولذت میبرم از رقص اقاقیها

وچه زیباست بازی بچه ماهیهای حوض بیمارستان

کاج هایش ایستاده اند تا بگویند سبز باش

گربه ای هروز به ملاقاتم می اید

فرمان خواب باصدای کلاغ صادر میشود

و روز دگرباتسبیح گنجشکها بیدار میشوم

واغازی دگر در راه است

ومن با امید زنده ام

عاشق

عاشقش بودم و دربند
دربند نگاهی شدم از لبه خیس پنجره
گیلاسها برایم رقصیدند
به دنبالش تاسرایش اما براه دل
گذر کردم از گذرها واوگذر کرد ازمن
دگر چنار نبودم
پزمرده ای همچون لاله بی اب
وقصد سفر کردم از چشم یار
لحظه ها دگر درد داشت
رنج سفر اواره ام کرد
لاله وحشی از من گریخت
ومن از خدا
نگاهم باران بود
صدایم لرزان
وجودم پاییز
بهار بیمار بود
ماندن حرام است
قصدرجوع دارم
ولی اوبیزار از نگاه سرد وبارانی
ستاره ها همخانه ام شدند
ان بزرگان کوچک
ولی بسیار زیبا
گاه گاه برلب پنجره می بارم
یار ازمن بیزاراست
دل بیقرار
شنیدم که اسمان مرده
ای گیلاسها پاییز حرام است
بمانید که دل بیماراست
یار از من بیزار است
شب مرا تنها یار است
ای باد صبا قاصدک کو
پنجره باز است

مرا به وسعت مرگ ملاقات کنید
رعد برق را همراه کنید
اسمان را بیدار کنید
شب را خبر دار کنید
وفای سگ زیباست ای ادمها
عشق میماند
ومن لاله وازگون
ای صاحب لاله
دنا رادوست دارم
نمیمیرد استوار است
سنگ ریزه ها پایم را بوسیدند
ومن تا اوج بی کسی خواهم رفت
شکوفه یادگار باران است
ومن چشمه ای خشک
عاری از چمن
درخت کاج زرد است
وچه زیباست صدای کلاغ بر بام مسجد کبود
برستو هارا ندیدی
گویا خبری دارند از رفتن
لاله وحشی زیباست ومیرقصد

لاله وازگون دگر خشک شد
ومن در اغوش ازراییل