زندگی در شهر
من دگر نیستم
گذشته ای هستم خاموش
اتش را خبردهید
هدیه ای دارم برایش
بگویید بازکند اغوشش را
حماقت هایم سهم او
ولعنت برگذشته ولعنت برخاطرات
ومن از ان گذشته نیستم
فردا شاید اینده ای دگر باشم
می خواهم ازاد باشم
میخواهم سراپا فریاد شوم
ومیخواهم ببینم فردا را
چه زیباست اشک ماهی
چه دل نواز است فریاد مورچه
وبا نگاه کرم ابریشم می پرستم خدا را
من بانفس شب زنده ام
ای اهالی دهکده خدا مینوازد بربام درخت صنوبر
ای اهالی شهر ببینید عقابها مردند
ودهکده پر شد از روباه فداکار
سگها برفراز بی وفایی هار شدند
سگ وفادار نیست
گرگ گوسفند یار شدند با تفکر گوسفندی
چوپان دروغی بیش نیست
کجایید ای عقابها
بمانیدبرفراز شهر
جغدها در کمینند
شیر علف نمیخورد
ودر کجا شغال به جای شیر فرمانده است
زندگی علف خوردن نیست
باید به باد داد دودمان سگ ولگرد را
ازاد است اما میفروشد خود را بحر تکه نانی
روزی رسد که مورچه رسم کرکس گیرد بدست
ومن عاشقم
او مرا نمی خواند
به او بگویید دوستش دارم