اواز چکاوک بیدارم کرد

چه زیبا بود گریختن از خفاش شب

ای چکاوک ها پرستوهارا بیدارکنید

سخنی دارم قاصدک را پیدا کنید

گوشتان رابه باد بسپارید ای اهالی زمین

من اغاز شدم

دگرباعقرب اشنا نیستم

دگر گرگ گله نیستم

دگر گذشته نیستم

چه زیباست وفای سگ

چه زیباست نجابت اسب

چه زیباست مرگ روباه

ومن با نوای مورچه انسان شدم

شادیهایم از ان شما

من بانگاه ماه بیدار شدم

من اغاز شدم

اغاز شدم بر لبه باد

باد مرا فریاد کرد

لباسهایم را به باران دادم تا بزدایدناپاکی را

باد برایم فلسفه مسافراست

ومن باران را می ستایم

گویند ستایش مخصوص خداست

گویم باران هم از ان خداست

نم نم باران باخش خش برگ هاراندیدی

رفاقت شکوفه وشبنم بهاری را نشنیدی

با چشم دل ببین زیبایی خدا را

روزگار برمن میخندد چون میخندم

ومن انسان شدم ویافتم خدا را

خدا را در نگاههم به بودن ها

هرانچه که بود

اغاز شدم ای ققنوس

گذشته ام را به اتش میسپارم

شاید روزی به فریاد برسم

ومیروم تا اوج انسان بودن

ومیرویم تا اوج اسمان

ومیمانم تا وقت ملاقات خدا

افسانه نیستم ادمم

ولذت میبرم از رقص اقاقیها

وچه زیباست بازی بچه ماهیهای حوض بیمارستان

کاج هایش ایستاده اند تا بگویند سبز باش

گربه ای هروز به ملاقاتم می اید

فرمان خواب باصدای کلاغ صادر میشود

و روز دگرباتسبیح گنجشکها بیدار میشوم

واغازی دگر در راه است

ومن با امید زنده ام