بیخیال
میخواهم با تیشه ام به جان سنگ سرکوچهمان بیفتم وتندیسی از توبسازم بیخیال زمان وامروز فردا روزگارم از ان توست خود ازان بیخبری
باید از ان سنگ شاهکاری بسازم که رهگذران به مانند گذرگاه چاقو ونارنج وزلیخا به تماشای یوسفم بنشینندبیخیال چهار راه و چراغ راهنما
میخواهم روز وشبم را درکنار تندیس پاسبانی کنم وبا دیدگانی پراز شوق به هنرم بنگرم وپوزش را به اهالی شهر بدهم نه بخاطر هنرخود بلکه بخاطر شخصیتی که در درون تندیس چشمک میزند وبیخیال من و خودم
شب هنگام با فانوسی پر از امید در کنارش خواهم ایستاد شاید شبگردب تنها که به دنبال گوشی برای گفتن است از سرکوچهمان بگذرد اما اینبار باید ازمن بشنود که برای که چه ساخته ام بیخیال دروغ و راست
امامیدانم که هیچکس نه مرا میفهمد نه حرفهایم را البته شاید توهم مراهیچگاه نفهمیدی که ..........
ان روز که از شوق تو ظهور کردم کسی مرانفهمید اما ظهورکردم بیخیال ُ ان روز که از کوبیست ورئالیست و همه ان مزخرفات دیگر قهر کردم تونازمراکشیدی اما ...... بیخیال